| X Close | ||
من شکستم آری تو شکستم دادی
من غریبم آری تو غریبم کردی
تو مرا هموچون شمع از سر جورو جفا سوزاندی
تو مرا سوزاندی تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی
تو مرا از بودن؛ تو مرا از ما؛تو مرا ترساندی
تو مرا از فردا... تو مرا از دریا...تو مرا ترساندی
من اسیرم آری تو اسیرم کردی
بی خبر از باران تو کویرم کردی
از شراب دوری تو چه سیرم کردی
من شکستم آری تو شکستم دادی
اخه اگه نظر بدی چی می شه؟اگه هر کدوم از این بازدید کننده های عزیز یه نظر می دادن اینجا گلستان می شد.![]()
می گذارم قدم در ساحل اشکهایم
حتی جایی پایم هم مجال یاریم را ندارد و از پس هر قدمی مرا ترک می گوید
می روم و می روم اما انتهای را نیست از برای این ساحل
چرا این آغاز را پایانی نیست ؟
چرا این بی کسی را یارایی نیست ؟
چرا این سکوت را آوایی نیست ؟
چرا این ساحل را آرامی نیست ؟
چرا ….
در زمزه های بی امان باد موجها می غرند
واز انکار اشکهای چشمان مغرور من گلایه می کنند
آه
ای چشمان بغض آلود من ، نگاهی نیست که شما را نظاره کند
پس غرور کاذب خود را برشکنید و این دریای کوچک خروشان را به اقیانوسی آرام تبدیل کنید.
افسوس
افسوس که اشکها نمی سوزانند
گرنه
این ساحل نامنتهی را هم به آتشکده ای سوزان مبدل می ساختم .
در توقف هر ثانیه ای
و
گذر هر سایه ای
با این تفکر زندگی می کردم
که چرا تنهاییم
اما امروز با گذشت زمانی چند ، یافتم که همدم یار من در تمام زندگی همین
تنهایی بود . . . .